تبليغاتX
شاسوسا

                            

چه بگویمت!

از گرفتگی عبور زمان میان ورم های مبهوت و سرخ گلویم

از زخمه ای که بر زخم های دیرینم می زنی

تا با اندوه سازشان برقصانیم.

چه بگویمت

که چه سان سر پنهان می دارم

در تاریکی میان بازوان و زانوانم

که چه سان از خورشید بیزارم.

که چه سان خسته ام از اینجا.

...

چه بگویمت که در من چه می گذرد

نگاهم مانند رودی بر روزهایم جاری است

رودی که مادران ِ همیشه

گهواره های خونین پسران خود را در آن رها می کنند.

و من جاری ام

در غربت شیون مادران و لالایی رودها.

چه بگویمت وقتی صدایم گم می شود

در مرثیه تنهایی دوشیزه ی قربانی رود بزرگ

و انگار این بار

این منم

که نذ ر شده ام

برای خشم بی پایان رودهای مکرر.

این منم که نذر شده امممممممممم.

 

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 18:58 |
 

 

  جادوی نام تو

 

 

گاه گاهی که دلم تنگ می شود

از میان تمام نام ها و نشان های باقی مانده از

    تاریخ هزار ساله ی مرز و بوم این دل تنها    

تنها  نام تو

آری نام  توست

که مامن تنهایی این دل خراب دیوانه ی تنهاست

آری نام تو                                                     

با هجاهای زیر و بم جادویی اش

با سکوتش

   با عطر پنهانش

      با یکرنگی اش

         با دلنوازی اش

            با همه ی آنچه داری و ندارم.

 

این شعرو خیلی دوست دارم! مال بهنام صابریه که با اجازش من فقط اول شعرشو نوشتم. اگه بقیه شو می خواین برین کتاب ایوار رو بخونین!

 

+ نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:44 |

این شعر داستان خروس زری پیرهن پریه! اگه بچه بودین نشنیدین الان حتما بخونید.

روباهه دمش درازه

حیله چی و حقه بازه

تا چشم به هم بذاری

می بینی که سر نداری

کله پا شدی تو زندون

نه دل داری نه سنگدون!

+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:9 |
...

چه بگویمت

که چه میلی است به رفتن

که چگونه می دانم تمام رقاصه های قبایل رنگ ها

انتظار مرا پای می کوبند

بر سبزه های خیس

و در هر سرخی بامدادان

اسب تازه نفسی را پی ام روانه می کنند.

چه بگویمت

که چگونه شبانه هایم با شیهه ی اسبان پیر آمیخته است.

و من چقدر تنها مانده ام

میان طپش های رفتن و تکرار ماندن.

...

حوصله ندارم همشو بنویسم!

اینم نقاشی سالوادور دالی است.

+ نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:59 |

 


نام شعر : شاسوسا
سهراب سپهری

 
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
نوسان ها خاك شد
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت.
شبيه هيچ شده اي !
چهره ات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام.
مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد.
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا!
بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان مي كند.
از پنجره
غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم.
بيهوده بود ، بيهوده بود.
اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت.
زنجير طلايي بازي ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت.

آن طرف ، سياهي من پيداست:
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .
و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام.
روي اين پله ها غمي ، تنها، نشست.
در اين دهليزها انتظاري سرگردان بود.
"من" ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد.
در سايه - آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا كرد.
خورشيد ، در پنجره مي سوزد.
پنجره لبريز برگ ها شد.
با برگي لغزيدم.
پيوند رشته ها با من نيست.
من هواي خودم را مي نوشم
و در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
و تصوير ها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.
تصويري مي كشد، تصويري سبز: شاخه ها ، برگ ها.
روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم.
چشمانم لبريز علف ها مي شود
و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد.
مي پرم ، مي پرم.
روي دشتي دور افتاده
آفتاب ، بال هايم را مي سوزاند ، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم.
كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود.
دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:
"شاسوسا" تو هستي؟
دير كردي:
از لالايي كودكي ، تا خيرگي اين آفتاب ، انتظار ترا داشتم.
در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.
و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم : "شاسوسا"! اين دشت آفتابي را شب كن
تا من، راه گمشده اي را پيدا كنم، و در جاپاي خودم خاموش شوم.
"شاسوسا"، وزش سياه و برهنه!
خاك زندگي ام را فراگير.
لب هايش از سكوت بود.
انگشتش به هيچ سو لغزيد.
ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشيد ، و غبارش را باد برد.
رووي علف هاي اشك آلود براه افتاده ام.
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام.
دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست.
"من" ديرين ، تنها، در اين دشت ها پرسه زد.
هنگامي كه مرد
روياي شبكه ها ، و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود.
روي غمي راه افتادم.
به شبي نزديكم، سياهي من پيداست:
در شب "آن روزها" فانوس گرفته ام.
درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .
برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند.
مادرم را مي شنوم.
خورشيد ، با پنجره آميخته.
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.
گهواره اي نوسان مي كند.
پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند.
مي شنوي؟
ميان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم.
انگار دري به سردي خاك باز كردم:
گورستان به زندگي ام تابيد.
بازي هاي كودكي ام ، روي اين سنگ هاي سياه پلاسيدند.
سنگ ها را مي شنوم: ابديت غم.
كنار قبر، انتظار چه بيهوده است.
"شاسوسا" روي مرمر سياهي روييده بود:
"شاسوسا" ، شبيه تاريك من!
به آفتاب آلوده ام.
تاريكم كن، تاريك تاريك، شب اندامت را در من ريز.
دستم را ببين: راه زندگي ام در تو خاموش مي شود.
راهي در تهي ، سفري به تاريكي:
صداي زنگ قافله را مي شنوي؟
با مشتي كابوس هم سفر شده ام.
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز تاريكي
مي گذرد.
قافله از رودي كم ژرفا گذشت.
سپيده دم روي موج ها ريخت.
چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
"شاسوسا"! "شاسوسا"!
در مه تصوير ها، قبر ها نفس مي كشند.
لبخند "شاسوسا" به خاك مي ريزد
و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي !
سنگ نوسان مي كند.
گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم ميشكفد: ابديت در شاخه هاست.
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
برگ ها روي احساسم مي لغزند.

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:24 |
 

بدون شرح!!!!
+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:18 |

انگار دیگر

وزنم برای زمین سنگینی می کند

حکم می راند

که باید آویخته شوم

از جایی شاید مرکز زمین

که باید تبعید شوم

به جایی میان خیالهای واهی مذاب

و باید ذهن تمام ستاره های گمشده را بگردم.

زمین

ـ تب گرفته ی تن ملتهبم ـ

می خواهد بقایش را از

طپش های رو به زوال نفسهایم از سر گیرد

و من می خواهم بروم

به جایی در اعماق آرامش خاک

و درد عظیم دستان تنهایم را در گرده زمین فرو کنم

می دانم

آنگاه

تمام درختان کهن اسطوره های برباد رفته

- که از سرانگشتان من آغاز شده اند-

به ناگاه

فریاد را

در برگریز ابدی خواهند گریست.

+ نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:20 |

جاری اند

خطهای عمودی تیره

تا انتهای خودشان

 میخ کوبیده اند

بر نقش های سفید آسمان

دیگر نقشی نیست تا نقشه ی خیالی بریزد.

ابرکم مرا می خواند

که این بار این تویی

که پس این خطهای عمودی تیره جاری می شوی

و تمام رازهای هزارساله تنت را

بر آسمان نگاهم نقش می ریزی.

که این بار

هیچ بارانی

تا هنگامه ی معجزه دستانت نمی بارد.

تنم را بر می دارم

می رقصانمش.

با هر چرخش تن    

لغزش من

نقشی جان می گیرد بر دیوار

می دود تا آنسوی مرز خیال

اتاقم پر می شود از نقش هایی که می رقصند

فراسوی آغوش یکدیگر

و لالای لای لای

گندموار سرود مزرعه را زمزمه می کنند.

دیواراتاقم نفس نفس به زمین می افتد

می دانم پس دیوار

چشمان تو همیشه منتظر منند

نگاهت می کنم

ترنم نسیم چشمانت را به رگهایم می دوانم

گرد تنم می پیچم

سبز می شوم

موهایم را به تردی ساقه های نو رسیده می بافم

و تنم را رها می کنم

میان گردافشانی گلها

و انگار اکنون

من تمام گل های جهان را بارورم

و انگار آنقدر زیبا شده ام

که دیگر نمی توانم عاشق نباشم

آنقدر که دیگر نمی توانم خدا نباشم.

 

+ نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:21 |

 

امروز

مشت دست راستم را که باز کردم

ناگهان

خورشید از کف دستم بالا آمد

تمام روز بر من خرامید

بر مدار رویاهایم شور ریخت

و در نیایش شبانه

میان لالای بوسه هایم

پس نوازش انگشتان دست چپم

 آرام خوابید.

 

+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:28 |