
چه بگویمت!
از گرفتگی عبور زمان میان ورم های مبهوت و سرخ گلویم
از زخمه ای که بر زخم های دیرینم می زنی
تا با اندوه سازشان برقصانیم.
چه بگویمت
که چه سان سر پنهان می دارم
در تاریکی میان بازوان و زانوانم
که چه سان از خورشید بیزارم.
که چه سان خسته ام از اینجا.
...
چه بگویمت که در من چه می گذرد
نگاهم مانند رودی بر روزهایم جاری است
رودی که مادران ِ همیشه
گهواره های خونین پسران خود را در آن رها می کنند.
و من جاری ام
در غربت شیون مادران و لالایی رودها.
چه بگویمت وقتی صدایم گم می شود
در مرثیه تنهایی دوشیزه ی قربانی رود بزرگ
و انگار این بار
این منم
که نذ ر شده ام
برای خشم بی پایان رودهای مکرر.
این منم که نذر شده امممممممممم.


...



