تبليغاتX
شاسوسا
     

    

 

پنجره را که باز کردم ،

        

               باد به شوق افتاد

 

پرده

  

       نرمی خیالش را بر صورتم ضرب گرفت

 

و من چرخیدم

 

در آغوش پرده و باد

             

                تا هرچه بادا باد.

 

پنجره را که باز کردم

 

آن لحظه ی ناب اتفاق افتاد

 

لحظه ای شبیه ِ هنگامه ی تغییر فصول ،

                

             زیباترین لحظه ی خدا

 

و من رها رقصیدم

 

در دستان ناب و جاری ِ بهار.

 

پنجره را که باز کردم

 

   من افتادم،

 

          از هجوم اردیبهشت

         

                      از لمس ِ تن ِ بهشت ،

 

و اتاقم پر شد

    

      از صدای پر پروانه ها

    

           و من شاهدخت پروانه ها شدم.

 

 

پ ن : امروز در یک لحظه فصل من تغییر کرد و بعد چند وقت رها رقصیدم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:59 |
 

    تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

 

+ نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 16:49 |


 

 یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب

منو می بره ، کوچه به کوچه

باغ انگوری ، باغ آلوچه

دره به دره ، صحرا به صحرا

اونجا که شبا ، پشتِ بیشه ها

یه پری میاد ، ترسون و لرزون

پاشو می ذاره ، تو آبِ چشمه

شونه می کنه ، موی پریشون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب

منو می بره ، تهِ اون دره

اونجا که شبا ، یکه و تنها

تک درخت بید ، شاد و پرامید

می کنه به ناز ، دستشو دراز

که یه ستاره ، بچکه مثِ

یه چیکه بارون ، به جای میوه ش

نوکِ یه شاخه ش ، بشه آویزون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب

منو می بره ، از توی زندون

مثِ شب پره ، با خودش بیرون

می بره اونجا ، که شبِ سیا

تا دم سحر ، شهیدای شهر

با فانوسِ خون ، جار می کشن

تو خیابونا ، سر میدونا :

عمو یادگار ، مردِ کینه دار

مستی یا هشیار ؟ خوابی یا بیدار ؟

مستیم و هشیار ، شهیدای شهر

خوابیم و بیدار ، شهیدای شهر

آخرش یه شب ، ماه میاد بیرون

از سر اون کوه ، بالای دره

روی این میدون ، رد میشه خندون

                                              "احمد شاملو"

 

پ ن : دلم برای صدای فرهاد خیلی تنگیده بود !

پ ن : عکس پایین غروب دانشگاهه توی یه روز دلگیر مثل الان .

اون روزم هی یه شبه مهتاب خوندم ولی آخرش ماه نیومد تو خواب  ...

امشبم هی می خونم شاید یه شب مهتاب ماه اومد تو خواب و منو برد !

بسه دیگه دارم می اشکم !

 

+ نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 20:37 |

 های انگار دارم کم کم از دست می روم  یا 

 

 نه  دارم ازدستم در می روم . باید مراقبم

 

باشم بیشتر بهم فکرکنم.باید بغلم کنم تا یادم

 

بیاید که هستم . باید چند وقتی را باهام

 

بگذرانم .

 

دلدادگی ام به دلتنگی ، دلتنگی ام به بی دلی

 

و بی دلی ام به از دل رفتگی ام مبتلایم کرده

 

است . باید به دلم بازآیم .

 

 

 

بروم برایم فال حافظ بگیرم :

 

 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

                           

   محتسب داند که من این کارها کمتر کنم     

 

 

پس فعلا تا بعد که ما باز آیم !

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 13:55 |

 

 

گوش سپرده ام به این جیغ وحشی مدام

 

چشم دریده ام تا منتهای کثافت تمام

 

دستانم ته سیگارهای گندیده بالا می آورند

 

کف پاهایم مبهوت ِ تن سقف مانده اند

 

آویزانم ،

 

آونگ مانده ام

 

میان نفس های مشمئز کننده ی هیاکل جهنمی

 

غوطه ور در دود و بخار

 

می خواهم زبان بگشایم

 

به فریاد تمام تکاثفی که به میراث برده ام

 

می خواهم سقوط کنم

 

تا قعر خودم

 

به کسی چه؟

 

پ ن : ببخشید بابت این همه تلخی !

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 22:28 |

 

 

امشب

 

در غریب ترین غربت دنیا ،

 

جایی میان اتفاق بغض من

 

در آخرین ضجه ی تاب آوردن

 

تا به شکوه ای نشکند

 

شام غریبانی برپاست .

 

خدای هر چه داغ ِ دیده ها

 

آنجا مصلوب داغ ِ دیده ام

 

به سوگ من نشسته است

 

و میان نورهایی که طواف مرا به سماع می روند

 

صبر مرا نماز می آورد.

 

 

خدایم دیشب اگر صدای همایون شجریانت نبود ، مَنَت شامی راه می انداختم غریب ، غریب ، غریب!

 

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل         بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را

 

از سر شب با همایون خوندم. پا به پای شب تا سحر با آوازاش رقصیدم !

 

چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون   دلم را دوزخی سازد ، دو چشمم را کند جیحون

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:23 |

 

چنان سرشارم اکنون

که خدایم را به رقص واداشته ام

میان لذت زیر و بم قلب پر وسوسه ام

خدای گونه می نوازم

می رقصانمش تا درد بندگی اش بچشانم ! 

چنان سر شار است

که نورانور شده است رزممان

ابرها را می خوانم و بادها را می راند

می بارم و می توفد

میرقصم ومی رقصد

میان الله اکبری که بر من می خواند.

 

جایتان خالی

 

+ نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 18:44 |

 

 

 

چه آرامشی است نهفته

 

میان ارواح خاک

 

که این چنین مرا به خویش می خواند

 

می خواندم  با لالایی غمین مادری

 

که سر کودکی را می جوید

 

میان هرم سینه اش

 

تب دستانم را فرو میکنم در سرمای خلوت خلسه اش

 

افسوس!

 

مرا توان وصالی بیش از این نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 1:42 |

 

 

...

نهایت تمامی نیروها پیوستن است

                         پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

 که آسیاب های بادی می پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه های نارس گندم را

به زیر پستان می گیرم

و شیر می دهم.

 

  پ ن :   شاعر : فروغ فرخزاد

          نقاش : سالوادور دالی

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 10:22 |
 

 

گرفتار آمده ام

به میراث هزار ساله ی اجدادی

آوار نفرین آوارگان غروب

که تلخی اش را

تنی جز منش توان کشیدن نیست

مرا هم توان گفتنش نیست

مانده ام در برزخی که امید فردایش نیست

این چنین است که می بایست هنوز باشم من

تا زنده بماند داغ نفرین غربت زدگان همیشه.

 

+ نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 18:34 |
 

 

 

من هیچ وقت نفهمیدم این منم که گاهی خواب می بینم

یا خوابی هستم که گاهی من می بیند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آخ خ  این سرمه که داره تو این اتاق می چرخه یا این اتاقه که داره دور سرم می چرخه؟

 گه

 اینم نقاشیه این مرتیکه دالیه!!

 

+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 6:40 |

 

 

چشمانم را که باز می کنم

دیگر چیزی نمی بینم

باز تاریک  سیاه

انگشتانم را روشن می کنم

تمامشان را

خطهای در همشان تیر می کشد

در نگاهم چیزی نیست جز

چرخش دودهای سنگین غلطان

که من را در پسشان گم کرده ام.

تنم را جز از زمانی که عجزش به طپش واداشت

                            به یاد نمی آورم.

...

پنجره خود را به دیوار می کوبد

باد خود را میان انگشتانم می کشاند

رازش را بر دستانم بوسه می زند

تاریک می شود

تلخی دهانم را تف می کنم

بر می خیزم.

برمی خیزم

داستان دستانم را بر دیوار می سایم

نقشه ی در بدری های بادی می شود

که می وزد

و در امتداد نگاهم محو می شود.

 

دیگر نمی بینم!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 22:43 |

                                      

 

حقیقت دارد                 

تو را دوست دارم

در این باران

   می خواستم

               تو

در انتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم

   سلام کنم

    لبخند تو را در باران

     می خواستم

می خواهم تمام لغاتی را که می دانم

برای تو به دریا بریزم

دوباره متولد شوم.

 

    احمدرضا احمدی

ای بابا تو این آفتاب نسل بشر کش ...

+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 17:1 |