این بار ،
چنان خاک شدم
که نمی دانم از من چه بر خواهد خواست .
سیاه پوشی مجنون
شاید ، من ِ دوباره ام .
اگر دیدیَش
سلامم را این چنین برسانش :
تو تکرار مردنی در من
به حرمت مرگ ناب مکررم ،
مجنونیت را تاب آور .
این بار ،
چنان خاک شدم
که نمی دانم از من چه بر خواهد خواست .
سیاه پوشی مجنون
شاید ، من ِ دوباره ام .
اگر دیدیَش
سلامم را این چنین برسانش :
تو تکرار مردنی در من
به حرمت مرگ ناب مکررم ، مجنونیت را تاب آور .
+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت
21:1 |
من از قبیله ی گمشدگانم
از نسل دربدران
کولی هایی که شبانه پی بوی آب رفتند
و هیچ صبحی باز نیامدند
من دخت ِ سر راهی غربت زدگانم
جامانده پای جنون بید
لیلی بی مجنون تمام صحراها
دلداده ی کویر .
تبارم را آب برد ،
من ِ تفدیده را
ذره ذره
باد می بَرَد ،
تا هزار گوشه ی کویر .
قسم به داغی که کویر هم دید
بر باد خواهم رفت
پی حیرانی عطر اجدادی ام .
+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت
22:42 |
کوچه امشب دل هر دومان تنگ است دلت را به دلم می سپاری؟ به اندازه فراخی لحظه اعتماد!
+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت
14:22 |
کنار پرچين سوخته
دختر
خاموش ايستاده است
و دامن نازکش در باد
تکان می خورد.
خدايا خدايا
دختران نبايد خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نوميد و خسته
پير می شوند."
احمد شاملو + نوشته شده توسط ساناز در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت
23:31 |
دیدی!
من باز هم حواسم نبود
و تو چشمانت را
پیش من جا گذاشتی
+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت
23:11 |
این بار هم که تاول پاهایم خشک شود دوباره عاشقت می شوم دوباره راه می افتم دوباره گم می شوم
کیکاووس یاکیده + نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت
7:26 |
|
|