از تمام آن شب دهشتناک
که در آن امید هیچ صبحی نمی رفت
فقط سیاهی جوهری بر دست
شوری اشکی بر گونه
و تلخی سیگاری بر لب
مانده است ،
... همین !
پس شعرهایم کو؟
-----------------------------------------
نمی دانی چه آرامشی است ،
کنج ِ آغوش ِ پیرزنی کور
که ترا همبویِ عطر مادرانت می نامت .


