
چیزی نمانده است
آخرین جرعه ی شب را سر می کشم
شب به زیر پوستم می رود
دستانم در چرخشی نرم
تکثر را به رخ آینه می کشند،
سرم جولانگاه رازها می شود
رمز می بارد از لبانم.
دیوارهای اتاق دست به دست
حول تخت من می چرخند
عمو زنجیر باف می خوانند.
مجالی نیست و
دیوارها دیوانه اند .
رقص ترس و
خنده های ریز عکس های قدیمی
صورتک های مشکوک
نوربازی ِ سایه ها
گرگم به هوای ماه و آینه
حال غریبی است
در این گرگ و میش پس پنجره.
تری ِ آخرین جرعه ی شب هم بر لبانم می خشکد ،
آغاز می شود :
روز و سکوت بی رمق
و هیاهوی بی رازش .

