چه حال خوشی است برای شعر بازی
کلمات ، زیبا ترینشان را
میان انگشتانم می لغزانند
جاری می شوند از نوک انگشتانم
می غلطتند بر تن کاغذ تبدار
چه حیف ! این خون جوشنده
پس می زند قلم را
کاغذ را
پس می زند دستم را از عشق بازی لغات
دل دل می کند
برمیخیزاند ، بازوانم را
چون مرغان دریایی
بر فراز آبی تنم .
چه حال خوشی است برای شعر بازی
چه حیف دستانم شوری دگر دارند
می رقصند
و می رقصم میان طوفان بی امان نفس هایم
چه حیف ! پیش از این چه حال های خوشی را حرام کردم
حرام عشق بازی کاغذ و قلم .
برقص دست من
ورای آسمان چشمانم
پر بکش
تا آن امین سرزمین ِ ما
که از چشم خدایان هم پنهان است .

