تبليغاتX
شاسوسا

 

 

 

وقتی آسمان را از لابلای موج موهای سیاه سفیدت،

خاکستری میبینم؛

یاد کشتی ای می افتم که هیچ وقت آرزویش را نداشتم

آن وقت تا تو در حوض کوچکت ایستاده ای و هیچ جا را نگاه نمیکنی

من تمام آب گودال های کوچه را می گریم

پا می کوبم  

 گِل می کنم

تا آن کشتی قدیمی نمناک

یک صبح ِ زودتر از خورشید،

بر کناره ی پنجره ام

خستگی سرگردانی هایش را لنگر بیندازد.

من با پرده های اتاقم

داستان های بادبان هزار ساله اش را مرهم می گذارم،

بعد آرام جاری می شویم

در غلظت مِهی بی انتها 

و فقط عکسمان در آب گودال کوچه جا می ماند

که آن هم تا داغی تابستان بیشتر دوام نمی آورد،

پاییز که برسد هیچ کس به یاد نمی آورد

دختر ی را

که همیشه ساحل پنجره اش طوفانی بود.

شاید روزی در دریایی خاکستری

کشتی ات از دور آرام بلغزد در آب های خیالم

آنوقت به کشتی تو حمله خواهم کرد

نه

از کنار کشتی تو مه وار عبور خواهم کرد

تا یکبار دیگر خواب موهایت را یواشکی ببویم

تا دریا شوری اشکهایم را مزه مزه کند.

 

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 22:1 |