راستی
آسمان را چه خبر از باران؟
پرده را می پرسم
که بر سینه گرفته است
سراسر
پنجره ام را.
و شب را و روز را
خیره بر آسمانم
مست بر خویش می لولد.
و من غرق در خیال آن همه آبی
کابوس های اتاقم را پس می زنم.
+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت
21:2 |
