چنان سرشارم اکنون
که خدایم را به رقص واداشته ام
میان لذت زیر و بم قلب پر وسوسه ام
خدای گونه می نوازم
می رقصانمش تا درد بندگی اش بچشانم !
چنان سر شار است
که نورانور شده است رزممان
ابرها را می خوانم و بادها را می راند
می بارم و می توفد
میرقصم ومی رقصد
میان الله اکبری که بر من می خواند.
پ ن : سر زدم به دفتر شعرم گفتم یادی از گذشته بکنم هی.
+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت
20:1 |

